یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه ی لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
خسته ام زین عشق دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازی دگر من نیستم
ای تو و لیلای تو... من نیستم
گفت : ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی...
+ نوشته شده در جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 22:0  توسط آترین
|
پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی...
می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته می خزید دشوار و
کند و دو پا همیشه دور بود...
سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت وآن را چون اجباری بر دوشش می کشید...
پرنده ای در آسمان پر زد سبک. و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت این عدل نیست این عدل
نیست...کاش پشتم را اینهمه سنگین نمی کردی
من هیچ گاه نمی رسم...
و در لاک سنگی خود خزید به نیت نا امیدی
خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کره ای کوچک بود.
و گفت: نگاه کن. ابتدا و انتها ندارد... هیچ کس نمی رسد...
چون رسیدنی در کار نیست...فقط رفتن است...حتی اگر اندکی...و هر بار که می روی رسیده
ای...
و باور کن آنچه بر دوش توست تنها لاکی سنگی نیست تو پاره ای از هستی را بر دوش می
کشی... پاره ای از مرا...
خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور...
سنگ پشت به راه افتاد و گفت: رفتن حتی اگر اندکی...و پاره ای از "او"را با عشق بر دوش
کشید.
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 21:14  توسط آترین
|
روزها به اندازه ی یک ماه می شوند وقتی که بچه ای هستی و توپ بازی می کنی
روزها به اندازه ی یک هفته می شوند وقتی که تو جوانی هستی و در یک باغ قدم می زنی
روزها به اندازه ی یک روز خواهند شد وقتی که تو عاشق می شوی
روزها به اندازه ی یک ساعت خواهند شد وقتی که تو سالخورده ای و در باغ راه می روی
روزها به پوچی سپری خواهند شد وقتی که هیچ چیز در بین نیست ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 1:22  توسط آترین
|
از خدا پرسیدم :
خدایا چگونه می توان بهتر زندگی کرد ؟
خدا جواب داد :
گذشته ات را بدون هیچ تآسفی بپذیر..با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون هیچ ترسی برای آینده آماده شو.
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور کن و هیچگاه به باورهایت شک نکن
زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید
مهم این نیست که قشنگ باشی ..قشنگ این است که مهم باشی حتی برای یک نفر
مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی
کوچک باش و عاشق..
که عشق می داند آیین بزرگ کردنت را..
بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رایطه ی خاص تو با کسی
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن
فرقی نمی کند گودال آب کوچکی باشی یا دریایی بی کران
زلال که باشی آسمان در توست..
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 22:29  توسط آترین
|
به تو می انیشم ..ای سراپا خوبی
تک و تنها به تو می انیشم
همه وقت .. همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا .. تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ی ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 22:18  توسط آترین
|